پس عمری درد و رنج و دوری از محبوبش، معشوقش، همه زندگیش...- حبیب اجازه حضورش رو داده...- اما تردید داره!چرا داره او رو زجر میده؟!شاید فکر کنه باز نتونه به آرزوش برسه، شاید از غم دوریش باز دیوونه بشه.-بالاخره اتفاق افتاد...-به ثانیه هم نکشید ...-زیر کتفش را گرفته بودند و بی هوش ...خود حبیب گفته فراموشتون نمی کنم.راستی اگه ما هم ببینیمش ...
حسین هاتفی کوله بارم سنگین، راه بسی طولانی و ناهموار، دستهایم کوتاه و خرما بر نخیل!
سالهاست عهدی بسته ام، عنوانی مقدس را یدک می کشم و سربازِ نامهربانِ مهربان ترینم.