خبرنامه
 

چشمهایم دنبالشان می‌دوید و برای دلم فالله خیر حافظاً و هو أرحم الراحمین می‌خواندم و ذره ذره وجودم سنگینی فرسنگها فاصله را تا یا لیتنا کنّا معک حس می‌کرد.

اینکه چه گذشت و چه شد که به مسجد جامع امام حسن مجتبی علیه السلام در شهرک شهید بروجردی رسیدیم، باید گفت بماند و وقت خواننده ارزشمند.

عصر بود، خبر از محل اسکان نداشتیم و خسته‌ی همایش صبح و جاده‌های تهران بودیم! چند نفر از مسجد بیرون آمدند و با مزاح دور سرمان چرخاندند و بالاخره ماندگار شدیم و همان جا شد قرارگاه!

از پله‌ها که بالا آمدیم ادامه مطلب ...

[ سه شنبه 92/8/28 ] [ 11:25 عصر ] [ حسین هاتفی ]

عمامه

پیچ و خم تبلیغ (1)

پیچ و خم تبلیغ (2)

پیچ و خم تبلیغ (3)

سفره‌ی رحمت و غیر قابل وصف و درک مهربانترین مهربانان، پهن و با همه بی لیاقتی، نوکری کریم اهل بیت علیهم السلام آغاز شد، یا که بهتر بگویم به یدک کشیده شد! لحظه لحظه‌ی این فرصتهای ناب می‌رفت و همچنان دستها کوتاه و خرما بر نخیل!

قبول دعوت هر شب (به جز دو شب) مردم باصفای آنجا برای افطاری سخت بود. سنگینی برخی نگاه‌ها، قاشق را هم سنگین می‌کرد و از هنر نداشته‌ی فرد می‌کاست و هر آنچه در قاشق داشت گاهی می‌ریخت!! چنان مهربان و دوست داشتنی بودند که زینب هم از آنها دل نمی‌کَند و با گریه و داد و فریاد راهی منزل می‌شد و گاهی هم نوازش دخترانه بر سر پدر داشت!

برای بی‌سوادها و بی معرفتهایی چون نگارنده، سخنرانیِ محتوایی و شکلیِ خوب و مفید، مثل کابوس است و به قول معروف: هذا هو اول الکلام. افسوس که گوینده در همان خَم اول اصل و فرعش مانده بود و است.

علاوه بر ظهر، سختی سخنرانیِ ده شب اول (بلافاصله بعد از افطار) دوچندان بود و نام منبر هم شد منبر شیطانی! از شیطان و پندها و نصیحتهای او گفته شد. گرچه با جالس آن هم تطابق کامل داشت و معلوم نبود کدامشان شیطان بزرگ هستند و کدامشان کوچک!

تمام شد و هر دو سفره‌ی پر مهر خداوند جمع شد. لحظه سخت وداع فرا رسید و شرم مانع گریستن شد. چه لحظاتی در خانه امام حسن علیه السلام گذشت و چه پر مهر، مردم آنجا تحمل کردند.

تبلیغتبلیغ

چند روز بعد از تبلیغ خادم جوان مسجد تماس گرفت و گفت: نزدیک اذان ظهر بود که خواستم مغازه را تعطیل کنم و در مسجد را برای گذاشتن قرآن و اذان باز کنم. اما یک لحظه یادم آمد بابا نمی‌خواد ما که حاجی نداریم و با ناراحتی به مغازه برگشتم.

هر سفری خاطراتی دارد و سرشار از اتفاقات ریز و درشت. اما بیش از این اطاله نمی‌کنم و بر آن نمی‌افزایم!

تبلیغ

شاید غرضم حاصل نشده باشد اما می‌خواستم برخی جزییات و مشکلات سفر تبلیغی یک طلبه‌ی نوعی را بنویسم تا خوانندگان محترم با آن آشنا شوند. گرچه عزیزانی هستند که جهادی و بدون سرپناه به مناطقی سفر می‌کنند که برای ما حتی قابل تصور هم نیست. دوستانی که حتی جان خود و یا سلامتی خود را هم از دست می‌دهند. آن وقت اسم این شطحیات را پیچ و خم می‌نامیم!

پ.ن1: پرسید الان شما ماموریت آمدید یا این اضافه کاری است یا موظفی؟ ساعتی حساب می‌شود یا روزانه؟ حق اولاد هم دارید؟!

پ.ن2: ناگفتنی‌ها بسیار است و صد بار لب گشودم و بیرون نریختم خونها که موج میزند از سینه تا لبم.


[ یکشنبه 92/6/17 ] [ 11:2 عصر ] [ حسین هاتفی ]

عمامه

پیچ و خم تبلیغ (1)

پیچ و خم تبلیغ (2)

آفتاب هم خسته شده بود و داشت از خجالت سر در گریبان می‌کرد. مسئول اداره تبلیغات اسلامی از شنیدن جریان متعجب شد و قبل از برقراری نماز جماعت در مسجد جامع آمد که برویم تا از نزدیک عمق فاجعه را اندازه گیری کند. رفتیم و مُهر تن پروری و راحت طلبی بر پیشانی خورد.* اینکه چه گذشت و جزییاتش چه بود بماند و جز اتلاف وقت خوانندگان چیزی حاصل نیاید.

سه روز در خانه‌ی جدید بودیم و این سه روز هم حکایتهایی داشت! حیاطش بهترین جای خانه برای زینب بود و هر موقع نبود، باید سراغش را از حیاط می‌گرفتیم و البته ما هم ماندگار در حیاط می‌شدیم! بی شک آب سرد آنجا و ناله‌هایش را هم فراموش نخواهد کرد، طفلک دیگر عادت کرده بود!

تبلیغ

هنوز تکلیف مشخص نبود، بنا نبود که در آن خانه باشیم و روحانی مسجد جامع هم در حال رسیدن بود. بالاخره عصر سه شنبه روز قبل از ماه مبارک از خانه خارج و راهی محل جدید شدیم. نمای قدیمیِ محله‌شان بسیار زیبا و دلنشین بود. مسجدش خبر از مظلومیت صاحب نامش امام حسن علیه السلام می‌داد.

تبلیغ

خانه‌مان خانه‌ی شهید بود. درخت توت، زیبایی دو چندان به حیاطش داده بود. آشپزخانه، با در قفل شده گوشه راست بود. اتاق کوچکی هم کنار آشپزخانه با در بسته بود. یک اتاق بزرگ هم کنار اتاق کوچک رو به روی درخت توت بود که محل سکونت ما بود. داخل اتاق بین اتاق کوچک و این اتاق بزرگ دری بسته بود که حالت نیمه باز داشت و درونش تاریکِ تاریک بود. آخرش نفهمیدیم درون آن چه خبر است و اوایل کمی مخوف به نظر می‌رسید.

تبلیغ

کنار اتاق بزرگ یک اتاق کوچک دیگر بود که درِ آن نیز بسته بود. کنار آن هم دری بود که آن را هم ندانستیم که چیست. کنار درختِ توت، شیر آبی بود که همان جا ظرفشویی هم شد! کنار در وردی هم سرویسها بود.

تبلیغتبلیغ

و اما همسایه‌ها؛ همسایه سمت چپ ما خانه‌ای مخروبه و همسایه راست ما طویله‌ای از گاو و گوسفندان و مرغ و خروس بود. یک هاپو هم بنا به فرموده زینب رو به روی آن نگهبانی می‌داد.

تبلیغتبلیغ

برای اولین بار زینب با صدای گاو هم آشنا شد و متعجب می‌پرسید این صدای چیست؟ گاهی هم خودش برای ما "ماااا، ماااا" از برکات هاپوی نگهبان جیغ و فریاد نصف شبِ زینب در خواب و پریدن از خواب و لرزیدن بود. مانند جِت پریدم و از او پرسیدم که چی شده بابایی؟؟!! با بغض و لحن کودکانه و معصومانه گفت: "بابایی بابایی! هاپو اومده بود پاهای منو بخوره" (بدون هیچ زمینه‌ی ترس یا ترساندنی از قبل از جانب هیچ فردی!) گفتم: بابا و مامان پیشتن که، تازه بابایی با هاپو رفیقه هیچ کارت نداره! از فردا عملیات غذا رسانی به هاپو توسط پدر و دختر شروع شد تا ترس این پاچه خواری ریخته شود!

تبلیغتبلیغ

شبها آن اوایل هر حشره و خزنده‌ای که تا به حال ندیده بودیم، دیدیم و ساعتی زمان می‌برد تا خواب حریفمان شود و این شاید خبر از ناز پروردگی می‌داد که بعید می‌دانم! روزی هم با داد و فریاد همراه با شوق و ترس زینب در حیاط متوجه جانوری شدیم که فرار می‌کرد، اما چنان متکبر بود که ایستاد و عکسش را گرفت و بعد متواری شد!

تبلیغ

ادامه دارد...

*پ.ن1: ادامه حضور متاهلی آن هم با کودکی دو سال و نیمه در آن خانه مقدور نبود و قسمت یکی از دوستان مجرد شد! در ماه مبارک جلسه‌ای از مبلغان شهر بود و افراد خبر از روحانی مسجد فاطمه الزهرا سلام الله علیها می‌گرفتند که با اشاره دوستم سکوت کردم. می‌گفتند: «روحانی فعلی مسجد کی هست؟ ظاهرا روحانی قبلی مسجد چند روزی بوده و بهش خوش نگذشته و قهر کرده و رفته!» بسی سپاسگزارم از پخش کننده این شایعه.

پ.ن2 تکراری از پستهای قبل: برای طلبه‌ی ضعیف النفسی چون نگارنده این موارد، مکتوب شده و پیچ و خم به حساب می‌آید، وگرنه عزیزانی هستند که وصف حال شرایط تبلیغشان قابل توصیف نیست و حتی خم به ابرو نمی‌آورند.


[ چهارشنبه 92/6/6 ] [ 11:34 عصر ] [ حسین هاتفی ]

عمامه

پیچ و خم تبلیغ (1)

خدا را شکر؛ طلبه‌ای بود که نماز جماعت را خواند، البته هیچ کس متوجه دلیل نشد! زمان می‌گذشت و هر چه با دوستمان (مسئول اداره تبلیغات اسلامی) تماس می‌گرفتیم در دسترس نبود! (بعداً کشف شد که در آبشار شهر مشغول نماز جماعت و سخنرانی بوده است.)

مضطرب و گوشی به دست و البته به دور از چشم پسر همسایه که خانه‌شان کاملاً به ما اشراف داشت،  قدم زنان به این‌سو و آن‌سو می‌رفتم.

زینب اما ساکت و آرام مشغول بازی و شیطنت و کشف کردن بخشهای مختلف خانه بود، او زودتر از ما به همه‌ی نقاط کور خانه آشنا شد، معروف است که هر موقع بچه‌ای آرام است و سر و صدا نمی‌کند، حتماً خبری در راه است!

یکی از مراحل سخت و طاقت فرسا و البته شیرین و ماندگارِ زندگی هر پدر و مادر، از پوشک (دستشویی) گرفتن فرزندشان است که متاسفانه یا خوشبختانه این واقعه مصادف شده بود با این سفر و یک ماه از آن گذشته بود. همان شد که نباید می‌شد!! البته با دوراندیشی مادرش از قبل، خسارت و فاجعه نصف شد!

با توصیف آن مکان انتهاییِ حیاط امکان شستشوی او هم نبود. آب شیر سر حوضچه هم چنان سرد بود که صدای "آب سرده" از فرزندمان در حیاط طنین انداز می‌شد و البته اگر هم سرد نبود باز امکان شستشو نبود. اینکه مادر و پدر چه کردند و چه شد بماند!

صدای در نوید آورده شدن ناهار را می‌داد و عجب ناهار خوردنی بود. غرّش دل حرف اول را می‌زد! پدر و دختر با شوق فراوان خوردند ولی مادر کمی بی اشتهاء و نگران از اوضاع.

ساعتها می‌گذشت و خبری نبود. رو در بایستی را گذاشتیم کنار و همسرم با همسر دوستم تماس گرفت و جریان را گفت و چون خبر از خانه‌ی عالم مسجد جامع داشتم خواستیم که ما به آنجا منتقل شویم. قرار شد که ما برویم و ایشان کلید را برای ما بیاورند.

خانه

تمام شد؛ بالاخره پس از پنج ساعت مبارزه وسایل را جمع کردیم و از خانه خارج شدیم. رو به روی خانه‌ی مسجد جامع ایستادیم تا کلید را بیاورند. کلید آورده شد، اما در باز نمی‌شد. دو بانو تلاش کردند اما فایده نداشت.

حاج آقا لباس و عمامه را کنار گذاشت و با ژست تخصص و کاربلد بودن به جان در افتاد. خدا را شکر، آبرویمان حفظ شد و حریف در شدیم و در باز شد. پس از باز شدن در یک درِ (بخوانید خوانِ) دیگر هم بود، آن در هم با ما سر لجبازی داشت. باز نمی‌شد و البته مشکل این در به برکت دزدی بود که با لوله‌ای می‌خواسته در را باز کند و محل قفل را کج کرده است. باز حاج آقا دست به کار شد اما این در نشان داد که با روحانیت رابطه‌ی خوبی ندارد و باز نشد که نشد!

خانه

گوشه‌ای ایستادم و اندرون فکر شدم! این دفعه دو بانو با هر ترفندی (خشونت تمام) در را باز کردند. پس از باز شدن در، قسمت کج شده را درست کردم تا دیگر از این اداها در نیاورد. و این بود که سر و سامانی گرفتیم و البته فرصت نبود و باید برای خواندن نماز جماعت در مسجد جامع آماده می‌شدیم. هم خودم و هم زینب!!

ادامه دارد...

پیچ و خم تبلیغ (3)

پ.ن1: یکشنبه سه روز قبل از ماه مبارک راهی محل تبلیغ شدیم. تعجب (بدون اغراق ناراحتی نبود و نیست و نخواهد بود.) برای این بود که تلفن و اصرار در اصرار که زودتر برویم و به دلیل امتحانات پایان ترم و سر زدن به خانواده مقدور نبود. ولی با این حال .....

پ.ن2 تکراری از پست قبل: برای طلبه‌ی ضعیف النفسی چون نگارنده این موارد، مکتوب شده و پیچ و خم به حساب می‌آید، وگرنه عزیزانی هستند که وصف حال شرایط تبلیغشان قابل توصیف نیست و حتی خم به ابرو نمی‌آورند.


[ دوشنبه 92/6/4 ] [ 3:49 عصر ] [ حسین هاتفی ]

عمامه

با اشک مادر و چهره غمگین پدر و بدرقه‌ی آنها دوران پر پیچ و خم تبلیغِ خارج از زادگاه آغاز شد. دوست و اقوام از کوچک و بزرگ مخالف بودند و هر کدام به نوعی مخالفت خود را ابراز می‌کردند و دستور به ماندن در شهر می‌دادند. اما به دلایلی که قابل ذکر نیست بنا بر رفتن بود.

این سفر و تبلیغِ ماه مبارک، سه نفری آغاز شد و با دیگر سفرها فرق می‌کرد. بزرگترین و مهمترین رسالت هر طلبه تبلیغ است که این توفیق برای بعضی در مناسبتهای مختلف فراهم می‌شود. خوشا به سعادت آنها که دائم در این پیچ و خم و مشغول دلدادگی با صاحب و مولا هستند.

راه طولانی بود. برای فرار از گرمای جاده مجبور بودیم صبح زود با پرایدو حرکت کنیم. (همراه با واو، نباید کلاس پراید را پایین آورد. امیدوارم پرادو سواران ناراحت نشوند. گرچه آن هم کلاس ندارد!) بودن همسر و همسنگر و فرزند در این تبلیغِ طولانی حس و حال و البته مشکلات متفاوت دیگری داشت. جاده‌ها و شهرها یک به یک پشت سر گذاشته شد و حوالی ظهر به محل تبلیغ رسیدیم.

طبق آدرس به پیش می‌رفتیم؛ آسفالت؛ جاده خاکی؛ و انتهای یک کوچه که آخر شهر بود. (البته چند ماه قبل محل تبلیغ را دیده بودم و این توصیف و تعجب از زبان همسنگر است.) در مسجد باز بود. (مسجد فاطمة الزهرا سلام الله علیها) چند جوان مشغول مهیا ساختن مسجد بودند. کلید خانه را از جوانان گرفتم و وارد خانه شدیم. ماشین را زیر داربست انگور نارس پارک کردم. باغچه روح زیادی نداشت و دارای چند درخت انار و یک درخت سیب نه چندان سرحال بود.

خانه‌، قدیمی و خشت و گلی بود. اتاق جلوی حیاط با درِ بسته و شیشه‌های شکسته، تقریباً حالت انباری داشت. اتاق وسط کوچکتر از یک فرش سه در چهار و البته در نگاه اول خیلی دلگیر بود. کنار اتاق یک ورودی به سمت آشپزخانه باز می‌شد که البته شباهتی به آشپزخانه نداشت.

بهترین قسمت خانه برای همراهِ کوچک ما، حیاط و شیر آبِ حوضچه کوچک بود که از همان ابتدا مشغول بازی شد. عقبِ حیاط، پسر همسایه از درون حیاط خانه‌شان ما را تماشا می‌کرد!

دور قاب حیاط، خط ذهنی کشیدیم و رسیدیم به اصلی‌ترین قسمت خانه که باید افتتاح هم می‌شد. نه دری و نه پیکری، پرده‌ای کثیف و البته رنگارنگ، نقش در را به عهده گرفته بود که برای ورود باید سر تعظیم فرود می‌آوردیم و وارد می‌شدیم.

اما به محض ورود انگار آتش سردی روی حرارتِ درون ریختند، شیر آبی در کار نبود، تا چه رسد به شلنگ و آفتابه! اما چاره‌ای نبود و دیگر ادامه دادن سخت بود. کتریِ کنار حوضچه احتیاج را مرتفع می‌ساخت اما رفتن به مسجد در آن روز دیگر میسر نبود! از توضیح بیشتر معذورم. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

ادامه دارد...

پیچ و خم تبلیغ (2)

پ.ن1: برای طلبه‌ی ضعیف النفسی چون نگارنده این موارد مکتوب شده و پیچ و خم به حساب می‌آید، وگرنه عزیزانی هستند که وصف حال شرایط تبلیغشان قابل توصیف نیست و حتی خم به ابرو نمی‌آورند.

پ.ن2: فرصت گرفتن عکس از این خانه فراهم نشد!


[ جمعه 92/6/1 ] [ 2:43 عصر ] [ حسین هاتفی ]

سفر هر چقدر شیرین‌تر باشد زودتر تمام می‌شود، آن هم با همسفری چون سید؛ باعث و بانی‌اش سید بود، الان هم در سفر تبلیغی تهران هست و دست ما کوتاه و... 

وارد خانه‌ی محل استقرار شدیم. هوا سرد بود، بخاری هم نفتی: ادامه مطلب...

[ جمعه 92/1/9 ] [ 10:58 صبح ] [ حسین هاتفی ]

او: سوم عید، همه دعوتید

من: سوم عید اینجا نیستم، زینب و مادرش به جای من میان

او: چرا؟

من: با یکی از بچه‌های یزد، قرار گذاشتیم بریم استان کرمان

او: واسه‌ی چی؟

من: تبلیغ دیگه

او: سال تحویل هم نیستید؟

من: نه

او: مجبورید که برید؟

من: نه

او: خیلی دیوونه‌ای، البته ببخشیدا

من: تبسم

او: پول هم بهتون می‌دند؟

من: نه، شاید.

او: شاید؟! خیلی ببخشیدا، خیلی خیلی دیوونه‌ای

من: شما خودت سال تحویل کشیک هستی؟

او: بله اتفاقاً شیفتم موقع سال تحویله

من: خیلی خیلی ببخشیدا خودتم دیوونه‌ای

او: وا، من مجبورم، تازه حقوق می‌گیرم

من: خب منم وظیفمه، پول نباشه، دلیل نمی‌شه که نَرَم

هنوز برای برخی جا نیفتاده است که اکنون زمان جنگ است، جنگ است. فکر می‌کنیم که جنگ همان گرفتن تفنگ است و ماشه چکاندن! هشت سال جنگ تحمیلی تمام شد و دشمن یقین دارد و به شدت می‌ترسد به جنگ سخت روی بیاورد. اکنون زمان جنگ نرم است. و چه خطرناک‌تر و کشنده‌تر است این جنگ؛ و ما غافلیم!

گرچه دوری از زن و فرزند و تنهایی در غربت سخت است، ولی همه سربازیم و باید در حد توان و وسع خود بجنگیم. آن جوانان چگونه برای حفظ دین و ناموس و خاک و ارزشها و باورهای خود بر خاک افتادند؟ ما در جنگ نرم چه کردیم؟؟

شهید

شهید

پ.ن: این چند روزی که گذشت چقدر زینب بهانه می گیرد، هنوز مانده تا سه سالش شود! هنوز...


[ شنبه 92/1/3 ] [ 4:56 عصر ] [ حسین هاتفی ]

خواب

اتوبوس ایستاد. ای خدا! باز هم باید منتظر باشیم تا اتوبوس راه بیفته. چرا همه دارند ساکها رو بر می‌دارند و پیاده می‌شوند؟ یه نگاهی بیرون میندازم. خدایا اینجا دیگه کجاست؟ سریع خودمو به راننده می‌‌رسونم.

ـ ببخشید اینجا کجاست؟

ـ مجیدیه

پناه بر خدا، مجیدیه‌ی تهران کجا و قم کجا؟! بازم خواب موندم مثل همیشه. حالا این نصف شبی از این ور تهرون چطور بریم ترمینال جنوب؟! عجب حکایتی داشت منتظر موندن تا صبح و رفتن به ترمینال جنوب و برگشت به قم! بماند...

برای طلاب و دانشجویان رفت و آمد بین محل تحصیل و زادگاهشون یکی از تلخی‌ها و شیرینی‌های زندگیشون به حساب می‌آید. خب با سنِ کم و داشتن یه خواب زمستانیِ خوش و سنگین هم سختی‌ها و شیرینهای خودش رو داره.

جاده‌ی اردکان تا قم اون قدیم ندیم‌ها دو طرفه بود. اتوبوس‌هاش هم برای قرن بووق. معمولاً شبها حرکت می‌کردیم. شیش هفت ساعت میشد. امان از وقتی که اتوبوس به مقصد میرسه و مسافر ما در خواب نوشین خودش؛ و اتوبوس همچنان در حال حرکت!

گاهی شهرک سینماییِ دفاع مقدس (چند کیلومتر قبل از عوارضی تهران)، گاهی عوارضیِ تهران و حرم حضرت امام خمینی رحمة الله علیه و گاهی هم مجیدیه. گاهیِ مجیدیه یک بار شد و گاهی‌های دیگر به چندین مرتبه رسید و از قم گذشتیم!

این حکایت فقط برای قم نبود، از آن طرف هم اتوبوس مقصدمان را جا می‌گذاشت و به سمت دارالعباده ما را روانه می‌کرد! گاهی وسط میبد (شهر بعد از اردکان)، گاهی دانشگاه آزاد میبد (چند کیلومتر بعد از میبد) گاهی بیابان و گاهی هم یزد. نگهبان دانشگاه آزاد دیگر ما را می‌شناخت!

این اوضاع وقتی که متأهل شدیم خاتمه یافت.تبسم

برای حسن ختام این شطحیات:

رسول اعظم صلی الله علیه و آله: َ مَنْ کَثُرَ نَوْمُهُ‏ فَاتَهُ حَظُّهُ مِنَ الْحَیَاةِ وَ حَظُّهُ مِنَ الْآخِرَة. مجموعة ورام، ج‏2، ص: 116. کسی که خوابش فراوان باشد بهره‌های دنیوی و اخروی‌اش را از دست می‌دهد.

انسانها بیش از یک سوم از عمرشان را فقط در خواب سپری می‌کنند. با توجه به احادیث، خوابِ فراوان توفیقات انسان، هم دنیوی و هم اخروی را از بین می‌برد.  

چه خوش گفت استادمان:

خواب نوشین بامداد رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل


[ سه شنبه 91/12/15 ] [ 11:37 صبح ] [ حسین هاتفی ]

چقدر بدبخت و بیچاره ای!

برای تبلیغ ماه محرم باید عمامه‌ی جدیدی می‌بستم، بستن عمامه خیلی سخت نیست ولی برای بعضی‌ها خیلی سخت است و یا اصلاً نمی‌توانند ببندند. شب بود و شب هم خوشحال که سیاه پوشِ ماه محرم است و به استقبال ماهِ عزا می‌رود، فرصت زیادی نبود و باید صبح، راهی محل تبلیغ می‌شدیم. سر از خانه‌ی یکی از اقوام در آوردیم و اینگونه شد که مجبور شدم عمامه‌ی جدید را در آنجا ببندم.

تای عمامه را از قبل با کمک همسرم زده بودم. روبه‌روی آیینه ایستادم و مشغول بستن عمامه شدم. (بعضی هم عمامه را روی پا که به صورت زانو در آمده است، می‌بندند.) اوایل که بلد نبودم خیلی سخت بود و زمان می‌برد، اما اکنون حرفه‌ای شده‌ام و راحت‌تر می‌بندم. گاهی اوقات هنگام بستن عمامه حسی غیر قابل توصیف هست و بستن آن مخصوصاً روی سر، صفایی دیگر دارد.

در این حال و احوال بودم که بانوی آن خانه چایی را روی میز گذاشت و گفت: حسین! چقدر بدبخت و بیچاره‌ای! جا خوردم و چهره‌ام در هم رفت و زبان کوچکم کوچکتر شد و با سکوتی خفه کننده به فکر بدبختی و بیچارگی یک طلبه در طول این سالها افتادم. خاطرات تلخ و شیرین سالها را مرور کردم، اما بدبختی و بیچارگی در آن ندیدم و هر لحظه غرور و افتخارم بیشتر! (متاسفانه بعضی طلبه و زندگی طلبگی را قبول ندارند و گاهی مسخره می کنند. شاید در نظر ایشان وقت گذاشتن برای بستن عمامه و اصل طلبگی بی ارزش باشد!)

لطف این بانو باعث شد آرشیوی به نام تلخ و شیرینِ طلبگی ایجاد شود تا خاطرات و مسائلِ طلبگی و زندگی طلبگی خودم و دوستانم را نقل کنم و خوانندگان با آن آشنا شوند. شاید در این زندگی (به قول بعضی زیست!) و خاطره‌ها و تلخی‌ها و شیرینی‌ها، بدبختی و بیچارگی باشد، ما خبر نداریم و راه را اشتباه می‌رویم!


[ جمعه 91/9/17 ] [ 10:59 عصر ] [ حسین هاتفی ]

فرسنگها فاصله

محرم سال 87

چمدانت را می‌بندد، سفارشها را می‌کند، درون دلت آشوب است. باز محرم آمده و مهیا برای تبلیغ. چه بخواهی چه نخواهی قدم در راه انبیاء و معصومین علیهم السلام گذاشته‌ای. گرچه در این مقایسه فرسنگها و فرسنگها، فاصله است و قابل توصیف نیست؛ ولی راه همان راه است و بی لیاقت‌ها قدم گذاشته‌اند.

از خانه و کاشانه دل می‌کَنی و به شهری غریب و دور قدم می‌گذاری، سالها سخت و شیرین، یکی پس از دیگری می‌گذرد. گاهی هم برای قدم گذاشتن در راه صاحبان اصلی این راه باید زن و فرزند را رها کنی و باز به شهری دور قدم بگذاری و فرسنگها دور شوی. (گاهی دو هفته و گاهی هم یک ماه)

هنگام عبور از جاده‌ها و کوه‌ها فقط یک چیز دل را آرام می‌کند و به آن فکر می‌کنی؛ صاحب و مولایت تو را می‌بیند، گرچه لیاقت نداری اما در راهش قدم گذاشته‌ای و این نوکرِ خود را نظاره می‌کند، این آشوبِ دلت را آرام می‌کند. چقدر حرفهایی ناگفته و ناشنیده درباره تبلیغ است که باید گفت بماند.

در این ایام حزن و اندوه، شرمگین از صاحبِ محرم می‌شوی؛ در چه فکری هستی؟ کجای کاری؟ سالار شهیدان از خانه و کاشانه برون شده است و یک گله‌ی گرگِ دنیا زده و دنیا ندیده در پی او. زن و فرزند و همه اهل و عیال خود را به دیار غربت آورده است. با علم به همه خطرات همه چیز را در راه خدا به جان خریده است. عقیله‌ی بنی هاشم، أم المصائب (مادر مصیبتها) زینب، همه‌اش را جمیل و زیبا می‌خواند. (ما رأیتُ إلا جمیلاً)

کجای کاری؟ کاش ذره ای خجالت و حیاء داشتی! دلتنگ کودک خود هستی و شیرینی‌هایش را در خاطر خود فرا می‌خوانی؟ مگر جدایی‌ات چند روز طول می‌کشد؟ طفل شیر خوارِ کربلا در برابر چشم پدر...

اما پدر آن کودک، اباعبدالله علیه السلام می‌فرماید: اینها همه‌اش بر من آسان است، چرا که به چشم خداوند است و می‌بیند. (هَوَّنَ‏ عَلَیَ‏ مَا نَزَلَ‏ بِی‏ أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّه)‏ حتی لحظه‌ای هم فکر و تصور همچون لحظه‌ای را نکرده‌ای. چقدر برای دین خود هزینه کرده‌ای؟ و چقدر حاضری هزینه کنی؟


[ شنبه 91/8/27 ] [ 4:50 عصر ] [ حسین هاتفی ]
منوی اصلی

حسین هاتفی
کوله بارم سنگین، راه بسی طولانی و ناهموار، دستهایم کوتاه و خرما بر نخیل! سالهاست عهدی بسته ام، عنوانی مقدس را یدک می کشم و سربازِ نامهربانِ مهربان ترینم.
امکانات وب
مهربان های امروز: 13
مهربان های دیروز: 22
مجموع مهربانی ها: 198250
تعداد یادداشت ها: 176
96/6/31
12:37 ع
فهرست موضوعی

خاطره[25] . زندگی[18] . بندگی[16] . خداوند[15] . سفر[8] . بصیرت[8] . نماز[8] . نامحرم[7] . تبلیغ[7] . امام حسین[7] . علامه مصباح[7] . طلبگی[6] . قیامت[6] . شهید[6] . امام زمان[6] . حجاب[6] . نگاه[6] . بقیع[5] . امام خامنه ای[5] . ازدواج[5] . امتحان[5] . رمضان[5] . خانواده[4] . شهادت[4] . زیارت[4] . فرزند[4] . امام خمینی[4] . اخلاق[4] . تصادف[4] . نقد فیلم[4] . نفس[4] . مدینه[4] . معنویت[4] . گناه[4] . مرگ[4] . توبه[3] . جاده[3] . جنگ نرم[3] . انتظار[3] . شیعه[3] . عمار[3] . دعا[3] . جنگ[2] . حیاء[2] . روستا[2] . دنیا[2] . شادی[2] . شهید گمنام[2] . عمامه[2] . عروسی[2] . عشق[2] . طلبه[2] . غیرت[2] . عکس[2] . فیلم[2] . امام علی[2] . تولد[2] . پیرمرد[2] . چادر[2] . خواب[2] . فضای مجازی[2] . فقر[2] . ماشین[2] . مجازی[2] . طلاق[2] . مکه[2] . کربلا[2] . ولایت[2] . ولایت فقیه . کتاب . کفش . کلاس . کلاه . نماز شب . نوجوان . وسواس . وفای به عهد . نعمت . نقد . محبت به اهل بیت . محرم . محرم و نامحرم . مدرسه . مدیر . منا . مرغ . ماهواره . فلش . گوش . لپ تاپ . مادر . مادرانه . مسجد . مشکلات جوانان . مشهد . معرفت . معرفی سایت . معرفی کتاب . معلم . خون . خیابان . دانشجو . درخت . درس . دریا . دست راست . دشمن . حاجت . حاجی . حج . حساب . حضرت زهرا . حضرت معصومه . حضور قلب . حق و باطل . تبرک . تحقیق . تحلیل . تدبیر و امید . تقوا . تهران . جنوب . جوان . جبهه . جشن . امام هادی . اردکان . امام رضا . اسب . استاد . استاد قلی پور . اطاعت . الگو . آتش . آخرت . آرزو . آسفالت . اتوبوس . اجتماعی . اخلاص . انسان . انصاف . انفاق . انقلاب . انگشت آبی، انتخابات، فاطمیه، ولایت، شهادت، نظام اسلامی . ایران . ایمان . اینترنت . باغ . بانه . امتحان الهی . انار . انتخاب اصلح . انتخابات . بنده . بیمه . پدر . قبر . قتل . قطعنامه . قلب . قم . کفش . گریه . گمنام . غدیر . غربت . غرور . غضب . فاضلاب . فتنه . فرهنگی . فریب . طنز . ظهور . عتبات . شکر . صبحانه . صدقه . صله رحم . صلوات . عفت . عقد . عمر . عید . شور . شیطان . شهدا . شهرت . سیاست . سیاسی . شخصیت . شراب . شعر . شعور . شفاعت . شمال . زینب . ساختمان پزشکان . سعادت .